باسلام
تمام خاطرات متنی تا سه ماه آینده ظاهر می شود چون زمانبندی شده است
باسلام
تمام خاطرات متنی تا سه ماه آینده ظاهر می شود چون زمانبندی شده است
باسلام و احترام.
حاج حسین حدادزاده
( قصه های گرده رش )۲
این قصه را هنوز فرماندهان گردان الحدید هم نمی دانند .
(احمد آقای خواستار و فرماندهان دیگری که از الحدید احتمالا تو گروه هستند مؤاخذه نفرمایند .)
یه شب از بس هوا سرد و تاریک وبرفی بود
همرزمانی که نوبت نگهبانیشان بود حاضر نمی شدند برن(بروند) سنگر کمین .
هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت .
آخر دو تا از رزمنده ها دو ساعته که تو سنگر کمین حالا دیگه یخ زده اند .
ابدا .
از من اصرار و از دوستان انکار .
نهایتا به زور متوسل شدم (البته نحوه متوسل شدن به زور را نمی نویسم . ) و
اینجا بود که بین ما معاهده ای امضا شد
مبنی بر اینکه رفقا به نوبت تا صبح دونفری دم همین سنگر اجتماعی نگهبانی بدن .
و حقیر تنهایی رفتم دو برادر رزمنده را از سنگر کمین آوردم
و تا صبح سنگر کمین نگهبان نداشت و این راز را اکنون فاش می کنم .
ولی خب به مدد الهی عراقی ها هم متوجه نشدند .
و به خیر گذشت .