دسته‌ها
دسته‌بندی نشده محمد ابراهیم بشکانی

شهید علی اکبر ابراهیمی

خاطره ای از شهید علی اکبر ابراهیمی بشکانی که توسط سردار هدایتی نقل شده‌است 

روز اول بود و ما در خط مستقر بودیم و غذای کنسروی و مقداری نان خشکی به ما می‌داد و آب هم از یک جایی آماده کردیم، شب هم نگهبانی می‌دادیم عراقی ها در شب خیلی کم، تک و توکی یک خمسه خمسه می زدند، گلوله‌ها اطراف‌ ما زمین می خورد و من پیش خودم می گفتم که اگر جبهه این است، واقعاً کاری ندارد، جبهه و هم آتش شلیک گلوله‌های سنگین را دیدم و هواپیماهای عراقی هم هر روز می آمدند، ولی روز بعد ساعت 9 تا 9:30 ، یک دفعه هلی کوپترهای عراقی روی خط عراقی ها بالای جاده ماهشهر آمدند و تانک‌های عراقی سر خاکریز آمدند و با موشک مالیوتکا و تیر مستقیم تانک، خط ما را زیر آتش سنگین گرفتند، آنها برای هدف قرار دادن نیروها از موشک مالیوتکا استفاده می کردند، من با چشم خودم ‌دیدم مالیوتکا شلیک شده بطرف ما می آید و نخ ادامه آن را بالای سر خود دیدم، آنها بصورت هماهنگ شلیک می کردند و راکت‌های هلیکوپترهای عراقی هم آنها را تقویت می کرد، هواپیماها سپس به سمت پالایشگاه آبادان رفتند و آنجا را بمباران کردند، وقتی پالایشگاه را بمباران کردند منبع‌ها پر از گازوئیل، بنزین و نفت بود و دود آن تا چند روز کل منطقه و شهر آبادان را پوشیده بود، خدا را شکر، ما هیچ تلفاتی ندادیم ولی این آتش شدید را برای اولین بار دیدم و لمس کردم و از بعدازظهر جبهه حالت عادی به خودش گرفت، ما در فکر این بودیم که یک راهی پیدا بکنیم و به عراقی ها حمله بکنیم البته طرف راست ما کوی ذوالفقاری، چریک‌های ستاد جنگ نامنظم چمران  بودند، که شاهرخ ضرغام  با تعداد کمی نیرو، شاید 15-10 نفری طرف راست ما بود، ما که یک خط تشکیل داده بودیم، شاهرخ آمده بود دوباره یک خط با فاصله بین ما و نیروهای چریک‌های جنگ‌های نامنظم چمران تشکیل داده بود و بعدش ارتشی‌ها مستقر بودند که سرهنگ کهتری  فرمانده آنها بود، کهتری فرمانده خیلی خوبی بود، وقتی من دیدمش زخمی بود ولی در منطقه مانده بود و سربازان و درجه دارانش را کنترل و هدایت می کرد و یک خط تشکیل داده بود. حضور آنها واقعاً به ما روحیه می داد. چند روز بعد شاهرخ ضرغام با اصابت گلوله توپ 23 پدافند  به صورتش شهید شد، ضرغام کارهای فوق العاده ای انجام می داد و گاهی عراقی ها را اسیر می گرفت و بعد آزاد می کرد تا بروند و خبر برسانند که در اینجا منتظر نفرات بعدی هستیم.

 بعضی وقتها می‌دیدم که بنی صدر رئیس جمهور سوار بر یک موتور تریل است با آن محافظش و یک بی‌سیم همراه داشتند، وقتی که بنی صدر به منطقه می آمد عراقی ها اصلاً یک گلوله هم شلیک نمی کردند، معلوم بود که یک دستی در کار است، او همیشه کنار نیروهای ارتشی می رفت و اصلاً کنار ما نمی آمد. یک روزی من به آقای علی اکبر بشکانی  که او هم پاسدار و اهل منطقه بنیز بهاباد بود، گفتم آقای بشکانی تو برو کنار بنی صدر و بگوکه ما یزدی هستم، کار سیاسی هم نمی خواهیم بکنیم، ما آمدیم جلو دشمن بایستیم که نتواند شهر آبادان را بگیرد، از مردم و ناموس این مملکت دفاع می کنیم، به ارتش دستور بدهید یک مقدار مهمات و سلاح به ما بدهد. حدود ساعت 2-1بعدازظهر بود او نزد بنی صدر رفته بود، وقتی که برگشت دیدم بشکانی گریه می کند، گفتم چرا  گریه می کنی؟ گفت: رفتم جلو کنار آن ارتشی‌ها، بنی صدر آنجا بود، گفتم آقای رئیس جمهور، ما یزدی هستیم، ما از بچه‌های سپاه هستیم، ما آمدیم اینجا که از کشور دفاع کنیم، جلو عراقی ها ایستادیم که نتوانند وارد شهر آبادان بشوند و او جلو ارتشی‌ها طوری دست به سینه من زد که من زمین خوردم و گفت: برو یزدی، این جا آمدی چکار کنی؟ چکار داری؟ تو نیروی نظامی نیستی و حق نداری که بیایی اینجا و با تندی با من برخورد کرد. واقعاً بنی صدر خیانت کرد ، من با چشم خودم دیدم اگر خائن نبود، اگر با سپاه و نیروهای مردمی بود، دستور می داد که مهمات به ما هم بدهند در صورتی که ما مهماتی نداشتیم، مهماتی که از تهران به ما داده بودند، چند تا نارنجک هم در اهواز به ما دادند ولی در آبادان به ما مهماتی ندادند. بنی صدر خیلی در امر تجهیز و بسیج نیروها برای دفاع از کشورکوتاهی می‌کرد و ما با چشم خود دیدیم او به منطقه می آمد ولی کار مفیدی انجام نمی داد.  

پس از مدتی یک لودری پیدا شد و بچه‌ها پیگیری کردند و تصمیم گرفتند در جلو خودمان یک خاکریزی احداث کنیم، شب ها حدود  500-400 متری جلو می رفتیم. لودر هم خیلی ضعیف بود و وقتی خاکریز می زد ما آن را تامین و محافظت  می کردیم.


دسته‌ها
استاد اصغر غلامی

شعر و خاطره ش.۵

خاطره شماره ۵

سال ۶۷بود  زمانی که قطعنامه پذیرفته شده بود. من و دوستان عزیزم تو شلمچه تو خط بیست متری بودیم. یعنی با عراقی ها ۲۰متر فاصله داشتیم. 

یادمه در یکی از شبهای سرد وسوزان زمستان که تو سنگر خوابیده بودیم مهدی خواجه ای پتو را از روی من کشید و فریاد زد صبح شده پاشو نماز بخون. بلند شو بلند شو. 

ومن به رسم هر روز برادران رزمنده را دیدم که طبق روال دور سفره نشستند و دارن صبحونه میخورند. 

خلاصه رفتم بیرون برای  این که وضو بگیرم متوجه شدم هوا هنوز خیلی تاریکه یه کم شک کردم.ولی انقدر خواب الود بودم که فقط میخواستم.نماز را بخونم و بپرم زیر پتو!!!!! 

تانکر های اهنی که در طول خط شلمچه بود اب مورد نیاز بچه ها را تامین می کرد اخر شب باید یه پتوی روی اون قسمت شیر بیاندازیم که یخ نزند. پتو را کنارزدم و در حالی وضو میگرفتم اب همزمان که میریخت روی زمین یخ میزد. 

بالاخره وضو گرفتم و وارد سنگر شدم و ایستادم. به نماز  در حالی که خودم را سر زنش. میکردم که چرا خواب موندم وبا بچه ها بیدار نشدم. متوجه شدم که دوستان دارن برام خنده میکنند نمازم را تمام کردم ی متوجه موضوع خنده اونا نشدم که مهدی گفت اصغر نماز شب خوندی گفتم نه نماز صبح. ساعت را به من نشون داد دیدم ساعت یک نصف شبه بعد همه زدن زیر خنده  و گفتن برامن نقشه کشیدن. چون دیده بودن خیلی تو خواب ناز بودم. و پهن کردن سفره و صبحانه خوردن و دور هم.نشستن  همه نقشه بودبرای ازار من 


.جوانی هم برای من خزان بود

غم هجران زخیل عاشقان بود


یقین دارم مرا در جبهه جنگ 

بسی یاور خدای مهربان بود


گذشت آن روزهای عهد و میثاق

در آن دوران بسیجی قهرمان بود


خلوص و عشق و ایثار بسیجی

همیشه هر کجا ورد زبان بود 


تمام کارها از روی اخلاص

تمام روز، روز امتحان بود 


بسیجی تشنه خون عدو بود 

عدو از نامشان آزرده جان بود


همانا  پختگان جبهه و جنگ

که چشم و گوششان با ساربان بود


خودم را در خودم گم کرده بودم

رفیقان چشمشان بر کهکشان بود


درِ پیکار و رزم و جبهه و عشق

یقینا از کران تا بیکران بود 


ربودند گوی سبقت از من آنها

یقینا جایشان در آسمان بود


غلامی قافله رفت ونصیبت

فقط گرد وغبار کاروان بود


اصغر غلامی