دسته‌ها
حاج حسین عبداللهیان

و الفجر۴

عملیات والفجر چهار 

خاطره از حسین عبدالهیان(علی)

قسمت دوم

================

نیرو های اعزامی از جلوی حظیره سوار اتوبوس ها شدند تا به جبهه اعزام شوند. وقتی اتوبوسها به طرف اصفهان رفتند زمزمه ای در بین بچه ها بلند شد که به غرب می رویم چون وقتی بچه های یزد می خواستند به جنوب بروند از سمت ابرکوه و شیراز به اهواز می رفتند باز هم متوجه شدیم که عملیات آینده هم باید در غرب باشد یکی از برادران که صدای خوبی داشت شروع کرد به نوحه خواندن و ما هم سینه می زدیم و او را

همراهی میکردیم یک شور و حال دیگری در بین بچه ها بوجود آمده بود کم کم به نزدیکی های سنندج رسیده بودیم و شب در حال فرا رسیدن بود امشب هم مثل دفعه قبل باید شب را در پادگان توحید سنندج می گذراندیم و  صبح با اسکورت به طرف سقز حرکت میکردیم من که دفعه قبل هم به این پادگان آمده بودم با حال و هوای آنجا آشنا بودم مثل دفعه قبل نماز مغرب و عشای را به جماعت بجای آوردیم و منتظر بودیم تا شب به پایان بر سد و هر چه زودتر به سقز برویم دلم برای آن مدرسه و سالن ورزشی تنگ شده بود. لحظه شماری میکنم که هر چه زودتر به سقز برسیم ساعت هشت صبح با اسکورت به طرف سقز حرکت کردیم ظهر بود که اتوبوسها وارد محوطه سالن ورزشی شدند صدای اذان ظهر از بلندگوها بخش میشد سریع ساک هایمان را زمین گذاشتیم و وضو گرفتیم و خودمان را جهت نماز جماعت آماده کردیم بچه های تیپ المهدی شیراز و بچه های اصفهان هم در ورزشگاه بودند مشخص بود با این حجم نیرویی که در کردستان جمع شده اند عملیات بزرگی در پیش است صف های نماز جماعت بسته شده جای سوزن انداختن نیست. همه بطور فشرده نشسته اند در صف نماز جماعت که نشسته بودم به هر طرف نگاه میکردم تا شاید دوستانم را ببینم دفعه قبل دوستان شهیدم در همین صف ها نشسته بودند . دنبالشان می گشتم باورم نمی شد که نیستند از آن موقع بیشتر از پنجاه روز بیشتر نمی گذرد نماز جماعت تمام شد گوشه گوشه پادگان دنبالشان می گشتم چند روز اول واقعا برایم عذاب آور بود چون نمی توانستم کاری کنم فقط به آن شهیدان فکر میکردم جای شهیدان محمد رضا صادق زاده ناصر قنبریان محمد رضا خدادادی و حسین ابوالقاسمی واقعا خالی بود آنها به آرزوی دیرینه شان رسیده بودند و ما باید راه و یاد آنها را زنده نگه داریم 

 

ادامه دارد…

دسته‌ها
حاج حسین عبداللهیان

خاطره حاج حسین عبداللهیان

خاطره از حسین عبداللهیان(علی) 

قسمت اول

عملیات والفجر چهار

===========

دلم دوباره هوای جبهه کرده بود میخواستم هر طور شده به جبهه بروم تا عهدی که با رفقای شهیدم بسته بودم را ادا کنم و راهشان را ادامه بدهم به اصغر امینی پور پسر عمویم گفتم تو کی به جبهه میروی من را خبر کن تا با تو بیایم اصغر هم میخواست مرا نبرد چون تازه از جبهه بر گشته بودم اصغر همیشه از بسیج یزد به جبهه اعزام میشد از مادرش شنیده بودم که که فردا صبح فکر میکنم بیست و سوم مرداد ماه شصت و دو بود میخواهد به جبهه برود من ساکم را بستم و شب به خانه اصغر


رفتم و به مادرش که دختر عمه ام بود گفتم جای مرا پهلوی اصغر بییندازید که هر موقع اصغر بیدار شد وخواست برود من هم بیدار شوم چون میترسیدم خواب بمانم و اصغر مرا صدا نزند تا با او به جبهه


بروم . ساعت پنج صبح بود که با صدای نماز صبح اصغر از خواب بیدار شدم

 و اصغر را مشغول مناجات با خدای خودش دیدم. من بیدار شدم و نماز صبحم را خواندم . با هم جهت رفتن به یزد آماده


شدیم و به سر کوچه آمدیم تا با اتوبوس جهت اعزام به یزد برویم به یزد که رسیدیم جهت ثبت نام به بسیج یزد که در خیابان مهدی روبروی مسجد صاحب الزمان قرار داشت رفتیم ناصر هوشمند از بچه های


محلمان مسئول اعزام نیروی بسیج بود من و اصغر جهت اعزام ثبت نام کردیم قرار بود ساعت شش


بعد از ظهر نیروهای مردمی را به جبهه اعزام کنند وقتی عصر به بسیج آمدم دیدم از بهاباد هم دوستانم اعزام شده اند و به اینجا آمده اند. محمد رضا زینلی عباسعلی کارگر محمد رضا دهقان و سید عباس


رضوانی از اینکه با جمع دیگری از بچه های محلمان با هم هستیم بسیار خوشحال شدم ساعت شش


عصر بود که به همه نیروها اعلام کردند به مسجد حظیره برویم نماز مغرب و عشای را در مسجد


حظیره بجای آوردیم و از آن جا با استقبال گرم مردم به جبهه اعزام شدیم.

ادامه دارد…